تبليغاتX
...شالیزار وجودم

...شالیزار وجودم

 

 

یه ترانه هست تو قلبم که هنوز نخونده مونده

 

فکر خوندن یه حرفش همه عمرمو  سوزونده

 

تاحالا هر چی که داشتم سرخوندنش گذاشتم

 

صد دفعه شکستم اما ... رو غرورم پا نذاشتم

 

پشت  این  پنجره ها دل  مگه  آروم  می گیره

 

می خواد از نفس نیوفته اما ...  در جا میمیره

 

رو به روش تا  بی نهایت  تا  ابد  دیوار  سنگ

 

آره قلب عاشق اینجا با دل تنگش می جنگه

 

نه دیگه ترانه  رنگی داره نه عشق تو آهنگی

 

من و تو اسیر شدیم یه جور بد عاشقی برای

 

ما شد یه سد  دیگه نیست تعلقی تو دلامون

 

 خوب  دیگه ... خسته  شدیم   هر  دوتامون

 

 بهتره بریم باشیم از هم جدا شاید...

 

اینطوری رسم روزگار...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 22:3 توسط ندا |


 

 

دل از سنگ باید که از درد عشق

 

ننالد... خدایا! دلم سنگ نیست

 

مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

 

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

 

به لب جز سرود امیدم نبود ....

 

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

 

چنان دل به آهنگ او خو گرفت

 

که آهنگ خود را فراموش کرد

 

نمی دانم این چنگ سرنوشت

 

چه می خواهد از جان فرسوده ام؟

 

کجا می کشانندم این نغمه ها ؟

 

که یک دم نخواهند آسوده ام

 

دل از این جهان برگرفتم ...دریغ

 

هنوزم به جان آتش عشق اوست

 

در این واپسین لحظه ی زندگی

 

هنوزم در این سینه یک آرزوست

 

دلم کرده امشب هوای شراب

 

شرابی که از جان برارد خروش

 

شرابی که ببینم در آن رقص مرگ

 

شرابی که هرگز نیایم به هوش

 

مگر وارهم از غم عشق او ...

 

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

 

همه ی زندگی نغمه ی ماتم است

 

نمی خواهم این ناخوش آهنگ را

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 13:36 توسط ندا |


 

 

 

آن دوست که عهد دوستداران را بشکست و

                                                         منش گرفته و دامان به دست می رفت

گفت بعد از این به خوابم بینی....

                                                       پنداشت که بعد ازاو مرا خوابی هست

 

 

 

چرا....؟؟؟؟

چرا به خاطر بودن اون وجود منو انکار می کنی؟

باشه... حالا هی بهونه بیار ...

هی بگو قلبت با من می گیره...

بگو قلبم برات قفس بود ...

بگو ...بگو دلت داره آتیش می گیره

بی انصاف...

نمی بینی از پا افتادم...

باور کنم نفهمیدی به خاطر تو بود که شکستم

تو خورشیدم بودی تو شبهای سردم

این و گفتم که بدونی با رفتن این خورشید

تو شهر خاموش دلم دیگه نمی تونی پیدام کنی

مسخره است ... مگه تو بر می گردی ... میای دنبالم!

داری میری ولی تورو خدا قبلش بهم بگو...

واقعا قلبم برات قفس بود ...یا نگاه اون برات تازگی داشت

چطور دلت اومد منو تو غصه جا بذاری باز...

چه فکرایی کرده بودم ... چه آرزوهایی بود

افسوس حالا دیگه موقع از تو گفتن

باید بگم یکی بود یکی نبود...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 23:31 توسط ندا |


 

 

سلام...

این بار می خوام راجع به خودم و دوستام بنویسم

.

.

.

آقا جاتون خالی من و ۶ تا از دوستام از طرف مدرسه رفتیم اردو

رفتیم کردان یه جایی نزدیک کرج

خیلی خوش گذشت ... از همه چی رفتیم بالا و عکس گرفتیم

از تیر چراغ برق...از فنس آهو ها...از میله ی دروازه فوتبال...

خلاصه از درو دیوار..

سال آخر دیگه گفتیم دور هم باشیم

البته ناهار گیرمون نمی اومد به خاطر همین ۲ تا از دوستام

مجبور شدند کیلومتر ها راه برن تا ناهار بگیرن

بعدشم رفتیم تو یه آلاچیق دنج و کلی زدیدم و رقصیدیم

بعد رفتیم قایق سوار شدیم ... انقد مخ یارو زدیم تا 

اینکه برای ما ۳ دور زد... ما اینیم دیگه...

خلاصه بهترین اردوی عمرم بود 

شما هم سعی کنید از تمام لحظه های زندگیتون لذت

کامل و ببرید چون اگه این کارو نکنید چند سال دیگه که

بهش فکر کنید خودتون حسرت می کشید

ولی مثل ما از تیر چراغ برق و ... بالا نرید خطر داره

ما هم جونی کردیم

 

 

 البته می خواستم چندتا از عکسامونو بذارم رو وب 

 متاسفانه آپلود نمی کرد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 16:56 توسط ندا |


 

 

تو دستت درونم پینه بسته...

                                      زیر پایت دلم در گل نشسته

نمی دانم چه رازی در زمین است

                                     که هر آزاده ای قلبش شکسته

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 14:16 توسط ندا |


 

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم زهر

تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد...

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون

 دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود...

بعد دنیا هی پر از آدم شدو این اسیاب

گشت وگشت...

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ...آدمیت بر نگشت..

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا زخوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی.پاکی.مروت.ابلهی ست

صحبت از موسی و عیس ومحمد نا به جاست

قرن ((موسی چو مبه ))ست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

اشک در چشمان وبغضم در گلوست

وندراین ایام زهرم در پیاله و اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود رادر پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان و احساس آدم می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست !

فرض کن یک شاخه گل هم درجهان هرگز نرست !

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویر سوت وکور...

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 13:42 توسط ندا |


 

چه انتظار وحشتناکی است...

انتظار برای دیدنت وچه حس غریبی است

نه میترسم ،نه خوشحالم..

اما... نگرانی در پس هر لحظه اش

فریاد کنان بی تابیم را بیش از پیش میکند

واز این بادهای سرد پاییزی متنفرم

چون سرخی خشم را بر گونه هایم نمایان میکند

...خشم چرا ؟

خشم از کی واز چی نمیدانم

پاییز بهانه است من از تک تک فصلها متنفرم

واز هر فصل واز هر چیز دیگر که این چنین شتابان

جدایی را در سرنوشتم ثبت می کنند

انتظار من وحشتناک است چون نمیدانم

تا کجای این عالم...

  فرصت انتظار کشیدن را دارم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 20:14 توسط ندا |


 

 هنوزم در این شبهای تاریک درپس کوچهای وجودم انتظارت را میکشم...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 14:9 توسط ندا |


 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

نمیدانم

 پس از مرگم کوزه گر از خاک وجودم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشدبه دست پسری گستاخ وبازیگوش

که هر دم بشکند در من سکوت مرگبارم را...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 1:12 توسط ندا |


 

روزی غنچه ای از خواب پریدو گلی تازه شکفت

خار خندیدوگفت سلام

اما جوابی نشنید

خار خندیدولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت،

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل زوحشت پژمرد

ناگاه خاردردست خلیدوگل ازمرگ رهید

صبح خارباشبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت سلام

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 14:56 توسط ندا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

بهترین دایی
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



پیوندها

کلبه تنهاییم
آخ دلم!نشکنی ها...عمویی
لادن جونم
گندم زار دل من ... شیماجونم
نهال حیرت
...احسان جون
دختره صحرا....نیلو
دل نوشته های یاشار
همدرد...نیاز
چشم هایش... سیامک
مانی...
عشق والیبال...ولی
فتو گالری
...بیکس
پرند
... پیر مرد
همیشه سبز
گوشکوب... داداش گلم
طنز
مازیار
شیده عشق)امین(
شاهین در اوج
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


JavaScript Codes